تراژدی «رزمندگان نوجوان» در جنگ ایران و عراق

حسین باستانی
سخنگویان حکومت ایران در دفاع از به کارگیری نوجوانان در جنگ ایران و عراق، معمولا بر روایتهایی تکراری تاکید کردهاند. در راس آنها این ادعا که سیاست حکومت، استفاده از افراد کم سن و سال در جنگ نبوده، ولی نوجوانان، به طور اجتناب ناپذیر برای «دفاع از خاک و ناموس» به جبهه میرفتهاند.
آنچه در روایتهای حکومتی نادیده گرفته می شود، این نکته کلیدی است که بیشتر موارد حضور نوجوانان در جبهههای جنگ با عراق، مربوط به مقطع دفاع از شهرها و روستاهای ایران -در حدودا یک سال اول جنگ- نیست. به طور مشخص، اکثریت قاطع نوجوانان اعزامی به جبههها، در عملیات «تهاجمی» مورد استفاده قرار گرفتند -و بهویژه در حملات متعدد و بیفایدهای که از تابستان ۶۱، برای تصرف یا محاصره بصره انجام شدند.
اهمیت این رویکرد وقتی برجستهتر می شود که در پیوند با آماری حیرتانگیز مورد توجه قرار بگیرد: اینکه در پایان جنگ هشت ساله، تعداد نیروهای آماده رزم عراق -با یک سوم جمعیت ایران- به حدود سه برابر نیروهای ایرانی رسیده بود. به عبارت دیگر، سازوکار متفاوت تامین نیرو در دو طرف جنگ، باعث شده بود تا میزان و اساسا نیاز بغداد به استفاده از نوجوانان برای پر کردن جبههها، بهشدت کمتر از تهران باشد.
پخش مستند تکاندهنده «کودک سرباز؛ روایتی ناشنیده از کودک سربازان در جنگ ایران و عراق»، ساخته پگاه آهنگرانی، فرصت جدیدی را ایجاد کرده تا این جنبه مهم تاریخ جنگ، از زوایایی متفاوت مورد بررسی قرار بگیرد.
یکی از این زوایا، نحوه مدیریت جنگ در جمهوری اسلامی ایران است که ویژگی بارز آن، بیاعتنایی به «الزامات نظامی» ادامه نبرد در خاک عراق بود. رویکردی که هزینه آن، به سخت ترین شیوه ممکن، از طرف نیروهای ایرانی، و از جمله نوجوانان، پرداخته شد.
ابعاد مشارکت نوجوانان ایرانی
تعریف امروز «کودک» در حقوق بینالملل، افرادی است که زیر ۱۸ سال داشته باشند. لازم به یادآوری است که زمان جنگ ایران و عراق، قوانین بینالمللی بر ممنوعیت فرستادن افراد «زیر ۱۵ سال» به جبهههای نبرد تاکید داشتند.
با این حال، واضح است که در طول جنگ، ایرانیان زیر ۱۵ سال در ابعاد گسترده به خطوط نبرد اعزام میشدند. به علاوه استفاده از افراد ۱۵ تا ۱۷ سال در جنگ هم، هرچند قوانین بینالمللی وقت را نقض نمیکرد، ولی در فضایی از آشفتگی عظیم مدیریتی، و با تبعات انسانی و راهبردی مصیبت بار صورت میگرفت.
جمهوری اسلامی ایران، آمار نوجوانان حاضر در جبهه ها را به تفکیک سن منتشر نکرده است. در برخی منابع دولتی، تعداد کل «دانشآموزان» اعزامی به جبههها در زمانهای مختلف، حدود ۵۵۰ هزار نفر عنوان شده است. طبیعتا تعداد نوجوانان اعزامی به جبههها، بسیار بیشتر از «دانشآموزان» بوده است، چون بخش بزرگی از این نوجوانان، به ویژه ساکنان مناطق محروم یا روستاها، در زمان اعزام مشغول به تحصیل نبودهاند. از سوی دیگر، نیاز به توضیح نیست که سن دانشآموزان اعزامی متفاوت بوده و معلوم نیست که مثلا چه تعداد از آنها زیر ۱۵ سال داشتهاند.
مطابق آمار «بنیاد شهید و امور ایثارگران» در ۱۳۸۰، این نهاد از سال پیروزی انقلاب، مجموعا برای ۲۱۷ هزار نفر به عنوان «شهید» تشکیل پرونده داده که بین آنها، حدود ۳۷ هزار نفر دانشآموز بودهاند. به طور کلی مطابق آمار بنیاد شهید، از میان ۲۱۷ هزار نفری که به عنوان «شهید» شناسایی شدهاند، حداقل ۱۸۸ هزار مورد مربوط به جنگ ایران و عراق بوده است. لازم به یادآوری نیست که ارقام فوق، جانباختگانی که -به دلایل مختلف- در بنیاد شهید پرونده ندارند را در بر نمیگیرد.
بخشی دیگر از آمار بنیاد شهید که برای فهم بهتر موضوع اهمیت دارد، تقسیمبندی سنی «شهدا» است. مطابق این تقسیمبندی، ۸۳۴۶ نفر از افرادی که از سال ۵۷ به بعد در این بنیاد پرونده دارند، بین ۱۱ تا ۱۵ سال سن داشتهاند.
این افراد، عمدتا شامل جانباختگان در جبههها، و به میزانی بسیار کمتر شامل کشتهشدگان در بمباران مناطق مسکونی میشوند. با توجه به اینکه آمار کشتهشدگان حملات عراق به مناطق مسکونی ایران حدود یک دوازدهم کشتهشدگان کل جنگ بوده، میتوان حدس زد که اکثریت بالای جانباختگان ۱۱ تا ۱۵ ساله، در جبهه کشته شدهاند.
البته بر اساس آمار بنیاد شهید، ۱۹۸۱ نفر از کشته شدگان دوره مورد بررسی هم ۶ تا ۱۰ ساله بودهاند که منطقا، باید آنها را جزو قربانیان مناطق مسکونی طبقه بندی کرد.
مطابق همین آمار، حدود ۹۲ هزار نفر یعنی بیش از ۴۲ درصد کل کشتهشدگان دوره مورد بررسی، بین ۱۶ تا ۲۰ سال سن داشتهاند که حکایت از نوجوانی طیف گستردهای از آنها دارد. هرچند مشخص نیست که از این عده، چه تعداد ۱۶ یا ۱۷ ساله بودهاند و چه تعداد ۱۸ سال و بالاتر سن داشتهاند.

وضعیت نیروهای عراقی
اگر به زبان فارسی یا انگلیسی یا عربی، انواع عبارات مرتبط با مفهوم «کودک سربازان» یا «رزمندگان نوجوان» در جنگ ایران و عراق را جستجو کنیم، اکثریت قریب به اتفاق تصاویر یا ویدیوهایی که به دست میآیند، مربوط به بسیجیان ایرانی هستند. این واقعیت، به طرزی معنیدار تفاوت عظیم میزان استفاده از نوجوانان را در جبهههای دو کشور نشان میدهد.
حکومت صدام حسین مدعی بود که از نوجوانان در جبهههای جنگ استفاده نمیکند، اما شواهدی در دست است که بغداد نیز، ولو در سطحی بسیار محدودتر از ایران، از نوجوانان در جبههها استفاده کرده است. در مورد نوجوانان عراقی کشته شده در جنگ با ایران، آمار قابل استنادی وجود ندارد. ولی در یکی از آمار «بنیاد شهید و امور ایثارگران»، به وجود تعدادی از اسرای کم سن و سال عراقی در ایران اشاره شده است.
مطابق آماری که معاونت روابط عمومی، تبلیغات و امور بینالملل بنیاد شهید، در سال ۹۹ در اختیار سایت «انصاف نیوز» قرار داده، در میان عراقیهایی که از ابتدا تا انتهای جنگ به اسارت در آمدهاند، ۳۷۲ نفر، هم زیر ۱۸ سال داشته و هم عضو «جیش الشعبی» بودهاند (معادل عراقی بسیج در ایران). بنا به همین آمار، از میان کلیه اسرای زیر ۱۸ سال، ۴۸ نفر زیر ۱۵ سال سن داشتهاند.
البته معلوم نیست چه تعداد از اسرای زیر ۱۵ سال نیروی رزمی بودهاند و چه تعداد کودکان ساکن مناطق مرزی عراق بودهاند که به همراه خانواده خود به اسارت درآمده اند. لازم به یادآوری است که به روایت منابع رسمی در ایران، بین اسرای ایرانی در عراق هم، بیش از ۱۵۰۰ نفر از ساکنان مناطق مرزی و از جمله کودکان وجود داشتهاند. حتی یک گزارش بنیاد شهید، از وجود تعدادی اسیر ایرانی زیر ۹ سال در عراق حکایت دارد که منطقا نیروی نظامی نبودهاند.
در مورد تعداد اسرای ایرانی در عراق به تفکیک سن، آمار قابل اعتمادی در دسترس نیست و روایتهای موجود در این زمینه، بسیار تقریبی و غیرمشخص هستند. به عنوان نمونه، در جلد ۱۷ «فرهنگنامه اسارت و آزادگان»، نوشته مسعود دهنمکی، به اسارت حدود ۴۰۰ اسیر «کم سن و سال» ایران تنها در یک عملیات -عملیات خیبر در اسفند ۶۲- اشاره شده است. هرچند در همین روایت هم، منظور از «کم سن و سال» شفاف نیست.

استفاده از نوجوانان در عملیات تهاجمی
سخنگویان حکومت ایران، معمولا در دفاع از شیوه بهکارگیری نوجوانان در جنگ، از توجیهاتی مغلطهآمیز استفاده کردهاند.
یکی از توجیهات مشهور آن است که این نوجوانان برای «دفاع از خاک و ناموس خود» به جبههها رفتهاند. مدافعان حکومت به کرات به ورود نیروهای عراقی به شهرها و روستاهای ایران در اوایل جنگ و رفتار آنها با غیرنظامیان و از جمله زنان اشاره کردهاند تا نتیجه بگیرند که غیرت نوجوانان، برای آنها چارهای جز نبرد با متجاوزان باقی نمیگذاشته است.
مغلطه کلیدی این توجیه، آن است که با استناد به شرایط اوایل جنگ، که عراقیها چند شهر و تعداد زیادی روستای ایران را به تصرف در آوردهبودند، تلاش در توجیه استفاده از نوجوانان در مقاطع بعدی جنگ دارد. واقعیت آن است که اکثریت قاطع نوجوانان حاضر در جنگ، در عملیات تهاجمی و بهخصوص، در عملیات متعدد سپاه در خاک عراق مشارکت داشتند. این نوجوانان به طور مشخص، در عملیات مختلفی به کار گرفته شدند که با هدف تصرف بصره یا قطع ارتباط آن با بقیه عراق صورت گرفتند -و همگی در تامین این هدف شکست خوردند.
استفاده گسترده از بسیجیان نوجوان در عملیات تهاجمی، تا آخرین عملیات سپاه برای تصرف بصره یعنی کربلای ۵، مرتبا ادامه یافت. تصاویر و مستندات به جا مانده از کربلای ۵، از حضور تعداد بیشماری از نیروهای نوجوان در آن عملیات حکایت دارند. کربلای ۵، پرتلفات ترین عملیات جنگ برای هر دو طرف بود که در جریان آن بخشی از اراضی نزدیک به بصره به تصرف درآمدند ولی نیروهای ایرانی، کماکان موفق به گرفتن یا محاصره این شهر نشدند.
بازخوانی روایتهای سیاستمداران و فرماندهان، حکایت از آن دارد که بسیاری از آنها، از همان نخستین عملیات برای تصرف بصره -عملیات رمضان در تابستان ۶۱- به بعد، در توهم پایان قریبالوقوع جنگ بودند. در حالی که بعد از عملیات رمضان، طیفی از فرماندهان ارتش و سپاه متوجه شده بودند که گرفتن بصره عملی نیست، فرماندهان و سیاستمداران ارشد اصرار داشتند که گرفتن این شهر ممکن است و تکلیف جنگ را یکسره خواهد کرد.
در نگاه کلانتر، علیرغم اظهارات روحالله خمینی از قبیل آنکه اگر «بیست سال هم این جنگ طول بکشد ما ایستادهایم»، اصولا نگاه مجموعه حاکمیت به نبرد با عراق، کوتاهمدت و به دور از نگاه راهبردی بود.
این در حالی است که عراقیها، پس از شکستهای سنگین خود در خاک ایران -و به ویژه بعد از اخراج از خرمشهر- بهتدریج به سازماندهی برای جنگی درازمدت پرداختند که یکی از مهمترین جنبههای آن، تامین نیروی انسانی آموزش دیده بود. در نیروهای مسلح عراق، البته انواع تبعیضهای سیاسی و عقیدتی، فسادهای مدیریتی، و دخالتهای غیرحرفهای صدام حسین و نزدیکانش در تصمیمگیری های جنگی، مشکلساز بود. ولی مدیران جنگ، یک برنامه حرفهای سربازگیری و آموزش نظامی را پیگیری کردند که در نتیجه آن، از نظر تعداد نیروهای آماده رزم، نسبت به ایران با جمعیت سه برابر، به برتری مطلق دست یافتند.
حسین علایی از فرماندهان سپاه در زمان جنگ، در کتاب «تاریخ تحلیلی جنگ» تخمین زده در سال ۶۷، تعداد نیروهای آماده رزم عراق به ۱ میلیون و ۳۰۰ هزار نفر رسیده بود که حدود «سه برابر» نیروهای مشابه در ایران میشد. این برتری، علاوه بر برتری تسلیحاتی عظیم عراق در زمینههای مختلف و از جمله از نظر هواپیما، تانک، توپخانه و انواع موشک بود.
این فرمانده در جای دیگر مینویسد به دنبال بازپس گیری غیرمنتظره فاو توسط عراق، که دو ماه پیش از پذیرش آتشبس از سوی ایران صورت گرفت، تبلیغات گستردهای برای ترغیب نیروهای داوطلب به اعزام انجام شد، اما تنها ۱۶ هزار بسیجی به نیروهای موجود در جبههها پیوستند.
کریم عبادت از فرماندهان ارتش در زمان جنگ، در خاطرات خود روایت میکند که در آن مقطع، شرایط به گونهای شده بود که برخی از نیروهای اعزامی به مناطق جنگی «تا به جبهه برسند، چون فرمانده و مسئولی همراهشان نبود، بین راه کمتر میشدند و اتوبوسهای خالی به منطقه میرسیدند.»
وضعیت این مقطع، در نامه ۲۵ تیر ۶۷ روحالله خمینی به مسئولان کشور در مورد پذیرش ناگزیر آتش بس با عراق نیز، به صراحت مورد اشاره قرار گرفته است. او در بخشی از این نامه به نقل از مسئولان سیاسی وقت مینویسد: «از آنجا که مردم فهمیدهاند پیروزی سریعی به دست نمیآید شوق رفتن به جبهه ها در آنها کم شده است.»
البته جمعی از سخنگویان حکومت ایران، در توجیه وضعیت وخیم نیروی انسانی در پایان جنگ، استدلال میکنند که کشور، به لحاظ اقتصادی و تدارکاتی، توان بسیج نیروهای بیشتر را نداشت. ولی بین سطور این توجیه، اذعان به درستی مهمترین استدلال مخالفان ادامه جنگ بعد از خرمشهر است: اینکه امکانات جمهوری اسلامی ایران، بهخصوص با توجه به روابط بحرانی آن با آمریکا، شوروی، اروپا و قدرتهای منطقه، متناسب با تحقق رویای پیروزی نظامی با تصرف شهرهای اصلی عراق نبود.

تلاش برای رفع مسئولیت از «نظام»
مغلطه جداگانه سخنگویان حکومت در ارتباط با نوجوانان حاضر در جنگ، این است که مسئولان، مایل به حضور نوجوانان در جبههها نبودهاند اما آنها، سرخود عازم جبههها میشدهاند. در همین ارتباط، به علاوه مکررا از الزام بسیجیان زیر ۱۵ -یا حتی ۱۶ سال- به ارائه رضایتنامه والدین برای اعزام به جبهه سخن گفته شده است.
البته در اواخر جنگ، مصوبهای منتشر شد که معنی تلویحی آن، تعیین سن ۱۵ سالگی به عنوان حداقل سن رسمی حضور در جبهه بود. مشخصا، مجلس در ۲۱ مهر ۶۶ تصویب کرد مدت حضور در جبهه بسیجیان، تنها در صورتی از خدمت سربازی کسر شود که در زمان اعزام به جبهه دارای ۱۵ سال تمام باشند. دولت میرحسین موسوی این مصوبه را در ۱۴ اردیبهشت ۶۷ برای اجرا ابلاغ کرد، ولی تصویب و ابلاغ این قانون، دیرهنگام تر از آن بود که باعث تفاوتی در وضعیت موجود شود.
از سوی دیگر، شواهدی در دسترس هستند که از مخالفت برخی فرماندهان جنگ با حضور «رزمندگان» نوجوان در جبههها حکایت دارند. مثلا دستوری به تاریخ ۸ فروردین ۶۲ از احمد کاظمی، از فرماندهان سپاه در زمان جنگ، در دسترس است که بر لزوم خودداری از پذیرش نیروهای زیر ۱۷ سال در جبههها تاکید داشته است. اگرچه در عمل، مدتی بعد، در اسفند سال ۶۲، نوجوانان زیر ۱۷ سال به طور گسترده در عملیات خیبر در خاک عراق به کار گرفته شدند.
اما گذشته از همه این موارد، ادعای مخالفت حکومت با اعزام نوجوانان به جبهه، دروغ بسیار بزرگی است که پافشاری بر آن، به معنی انکار مجموعهای عظیم از مستندات صوتی، تصویری و مکتوب دوران جنگ خواهد بود. درحقیقت نه تنها سیاست مسلط دستاندرکاران جنگ، چشمبستن بر روی شناسنامههای دستکاری شده یا رضایتنامههای جعلی بود، که حضور نوجوانان در جبههها -به هر شیوه ممکن- به طور گسترده در رسانههای رسمی تبلیغ میشد.
در مستند «کودک سرباز؛ روایتی ناشنیده از کودک سربازان در جنگ ایران و عراق»، نمونههایی تکاندهنده از شواهد مرتبط، به نمایش در آمدهاند. اعم از مصاحبه نوجوانی ۱۳ ساله که میگوید او و دوستانش برای اعزام به جبهه «از آقای خامنهای نامه گرفتهاند»، تا نوجوانی ۱۴ ساله که متقاعدش کردهاند بعد از گرفتن خرمشهر، قرار است بهسادگی «کربلا و نجف و قدس» را تصرف کنند. حتی نظامی بزرگسالی در کنار چند جنازه، رو به دوربین با افتخار تعریف میکند: «برادرها… به میدان مین می رسند. بینشان درگیری می شود که کی زودتر روی مین برود… مسابقه دو میگذارند که ببینند کدامیک… زودتر روی مین منهدم می شود.»
در متنهای ثبت شده تحت عنوان «زندگینامه شهدا»، «روایات والدین شهدا» یا «خاطرات رزمندگان»، موارد بیشماری را می توان یافت که از اعزام افراد ۱۳-۱۴ ساله یا حتی کوچکتر به جبههها با ارائه رضایت نامه یکی از والدین حکایت دارند. مهمتر آنکه هزاران گزارش، فیلم، عکس، مستند، کتاب و مصاحبه به جا مانده از دوران جنگ، بهصراحت مملو از تمجید مسئولان رده بالا از حضور نوجوانان در جبهههای جنگ هستند.
این مستندات، به وضوح یادآوری میکنند که سیاست کلان ایران در زمان جنگ، جلوگیری از اعزام نوجوانان به جبههها نبود، بلکه این حضور، به ویژه در زمانی که جبههها کمبود نیرو داشتند، به شیوههای متنوع تشویق میشد.
روز «شهادت محمدحسین فهمیده»، یعنی ۸ آبان ۵۹، از آن تاریخ تا به حال در جمهوری اسلامی ایران «روز نوجوان» و همچنین «روز بسیج دانشآموزی» نام دارد. بعد از جان باختن این نوجوان ۱۳ ساله در خرمشهر، روحالله خمینی جملهای را بیان کرد که بر دیوارهای مدارس این کشور نقش بست: «رهبر ما آن طفل ۱۲ سالهای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است، با نارنجک خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید.» (بعدها در بسیاری از نسخههای رسمی، جمله آیتالله خمینی ادیت شد و «۱۲ ساله» جای خود را به «۱۳ ساله» داد).
سرنوشت محمدحسین فهمیده -که البته در مورد آن تردیدهایی جدی وجود دارد- از همان زمان وارد کتابهای درسی مدارس ایران شد. تا به امروز هم، به عنوان الگویی از فداکاری و نبرد داوطلبانه با دشمن، به دانشآموزان تدریس می شود.

بازخوانی یک تجربه
در ارتباط با استفاده از نوجوانان در نیروهای نظامی، تجربه کشور بریتانیا قابل مطالعه به نظر می رسد. تجربه بریتانیا از آن جهت اهمیت دارد که از نظر کشورهای اروپایی، این کشور دارای «بدترین» سابقه در استفاده از نوجوانان در نیروهای مسلح محسوب می شود.
در زمان عضویت بریتانیا در اتحادیه اروپا، لندن همواره به خاطر قوانین نظامی خود مورد انتقاد مقامات این اتحادیه و کمیته حقوق بشر سازمان ملل قرار داشت. چون تنها کشور اتحادیه بود که افراد در آن، با حداقل ۱۶ سال سن اجازه استخدام در ارتش را داشتند. این تعریف سنی، علی رغم تمام اعتراضات بینالمللی، تا همین امروز کماکان بدون تغییر مانده است.
البته افراد ۱۶ و ۱۷ سالهای که به ارتش بریتانیا میپیوندند، تحت آموزش نظامی قرار میگیرند تا اعزام آنها به ماموریتهای جنگی، پس از رسیدن به سن ۱۸ سالگی صورت بگیرد. ولی شواهد مستند حکایت از آن دارند که در میان نیروهای اعزامی بریتانیا به افغانستان و عراق از ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۰، تعداد ۲۲ سرباز هنوز ۱۸ سال نداشتهاند -ارتش مدعی است که این افراد اشتباهی و بر اثر بی توجهی به تاریخ دقیق تولدشان اعزام شدهاند.
با وجود تمام سوابق انتقادبرانگیز بریتانیا در استفاده از افراد زیر ۱۸ سال در ارتش، تجربه این کشور در زمان جنگ جهانی دوم، یعنی سرنوشت سازترین درگیری نظامی این کشور، به عنوان مدلی از نحوه به کارگیری نیروهای داوطلب در جنگ مورد توجه ناظران بینالمللی قرار گرفته است.
در زمان جنگ جهانی دوم، خدمت سربازی برای تمام مردان بریتانیایی ۱۸ تا ۴۱ سال اجباری بود و سربازان، در هر منطقه از دنیا و تحت هر شرایطی که فرماندهان صلاح میدانستند میجنگیدند. از سوی دیگر اما نیرویی شبهنظامی تحت عنوان «نیروی محافظ خانگی» هم تشکیل شده بود که افراد ۱۶ تا ۶۵ ساله، به صورت داوطلبانه به آن میپیوستند. اعضای این نیروی داوطلب، به جبهههای جنگ اعزام نمیشدند، هرچند تحت آموزش نظامی جدی قرار میگرفتند و در انواع مسئولیتهای کمکی، مثلا امدادرسانی به مناطق بمباران شده از سوی آلمان یا حتی کمک به پرسنل دفاع ضدهوایی، مشارکت میکردند.
نوجوانان ۱۶ و ۱۷ ساله، برای پیوستن به این نیرو نیاز به رضایتنامه والدین داشتند ولی با رسیدن به ۱۸ سالگی، مشمول اعزام برای خدمت نظام اجباری میشدند. در حالی که دیگر، به طور کامل آموزش دیده بودند و این آمادگی، آنها را در وضعیتی یکسره متفاوت با سربازان بیتجربه قرار میداد.
مهمتر از همه اینکه، مطابق راهبرد نظامی بریتانیا، از این نیروی بزرگ داوطلب قرار بود به عنوان «آخرین خط دفاعی» در مقابل آلمان استفاده شود. به طور مشخص، قرار بود اگر ارتش بریتانیا در دفاع از جزیره شکست بخورد و نیروهای آلمانی وارد خاک این کشور شوند، نوجوانان ۱۶ و ۱۷ ساله عضو «نیروی محافظ خانگی» هم، به صورت تمام عیار برای دفاع از شهرها و روستاها، به درگیری با آنها بپردازند.
البته در عمل، وضعیت جنگ هرگز به صورتی در نیامد که نیازی به استفاده از این نیروهای کمکی وجود داشته باشد.

در جنگ ایران و عراق، مانند بسیاری دیگر از جنگهای جهان، شهروندانی بیشمار در ردههای سنی مختلف، داوطلب حضور در جبههها بودند.
نمیتوان انکار کرد که در طول جنگ، انگیزههای اعتقادی در تمایل نیروهای داوطلب به حضور در جبههها، تاثیر تعیین کننده داشتند. با وجود این، سازوکار سازماندهی این نیروهای داوطلب و نحوه به کارگیری آنها، ملغمهای از نگاه ابزاری به نیروها و بلاتکلیفی نظامی بود.
در مستندات موجود از دوران جنگ، شواهد متعددی وجود دارند که حکایت دارند استفاده غیرمسئولانه فرماندهان از بسیجیان داوطلب -در سنین مختلف- حتی در داخل سپاه هم منتقدان سرسختی داشته است. منتقدانی که البته صدای آنها در زمان جنگ به گوش کسی نمیرسید و انتقاداتشان، نوعا دههها پس از جنگ رسانهای شدند.
در یک فایل صوتی به جا مانده از سال ۶۳، حسن بهمنی از فرماندهان معترض سپاه تهران، در سخنانی خطاب به محسن رضایی فرمانده کل سپاه، از بیتوجهی طیفی از مدیران «ستاد نشین» به سرنوشت نیروهای داوطلب بهتلخی گلایه میکند. بهمنی میگوید این فرماندهان «میآیند می نشینند توی قرارگاه، توی لندکروزها، اما وقتی عملیات شروع میشود، نیروی بسیج، نیروی عمل کننده، به امید خدا رهاست آنجا… [عراقیها] هر بلایی سرش میآوردند، میآورند».
در فایل صوتی دیگری که در سال ۶۱ ضبط شده، حسن باقری از فرماندهان معروف جنگ، به شواهد تکاندهندهای از سوءاستفاده از نیروهای بسیجی اشاره میکند. به بیان این فرمانده: «تخریبچی [پاکسازی کننده میدان مین] آمده میگوید آقا، معبر کنار یک گردان را باز کردیم. به فرمانده گردان میگوییم آقا، معبر [پاکسازی شده] ۳۰۰ متر دست چپ است، نیروهایت را بیاور از دست چپ، از داخل معبر میدان مین ببر. [فرمانده] آمده به بچهها می گوید کی داوطلب است روی میدان مین برود؟»
باقری ادامه میدهد: «من خودم جوابی ندارم برای این [روش] روز قیامت بدهم. اگر برادرها جواب دارند، خوش به حالشان.»





