پرچم ایران ملک شخصی هیچ جریان سیاسی نیست؛ از انحصار میهندوستی تا حذف صدای مخالفان

سید عبدالله هاشمی:
گاهی چنان از ایران و پرچمش سخن گفته میشود که انگار میهندوستی در انحصار یک جریان سیاسی است؛ گویی فقط کسانی ایرانیِ وفادارند که مثل آنها فکر میکنند و با مذاکره مخالفاند. من چنین نگاهی را نه نشانه میهندوستی، بلکه تلاشی برای مصادره یک نماد ملی میدانم.
پرچم ایران متعلق به همه ایرانیان است؛ نه ملک شخصی یک جریان سیاسی و نه معیاری برای سنجش وفاداری شهروندان.
این نگرانی با دیدن تجمعات شبانه و پرچمگردانیهایی جدیتر میشود که در ماههای اخیر در نقاط مختلف کشور برگزار شدهاند. این برنامهها میتوانند فرصتی برای ابراز همبستگی ملی باشند، اما وقتی با مخالفت با مذاکره و توافق یا توهین و فحاشی به منتقدان همراه میشوند، پرچم ایران بهجای آنکه نماد همبستگی باشد، در معرض تبدیل شدن به نشانه یک صفبندی سیاسی قرار میگیرد.
من ایران را خانه مشترک همه ما میدانم؛ خانهای که قرار نیست ساکنانش یکسان فکر کنند و یک جور حرف بزنند. ارزش پرچم ایران در همین است: نمادی برای همزیستی ما با وجود اختلافها، نه وسیلهای برای سنجش وفاداری سیاسی شهروندان. هیچ جریانی حق ندارد میهندوستی را به اطاعت از مواضع خود گره بزند یا پرچم ملی را به نام خود مصادره کند.
مسئله من اصل تجمع یا دفاع از ایران نیست؛ مسئله، تبدیل این فعالیتها به ابزاری برای تخریب مخالفان است. مخالفت با مذاکره یک موضع سیاسی است، همانطور که حمایت از دیپلماسی موضعی دیگر. هیچیک بهخودیخود مجوز توهین، تهدید یا محروم کردن دیگری از حق حضور در عرصه عمومی نیست.
کسانی که خواهان پایان تنش، جلوگیری از جنگ و حل اختلافات از راه مذاکرهاند، باید بهاندازه مخالفان مذاکره از حق بیان دیدگاه و حضور مسالمتآمیز برخوردار باشند. اگر تجمعات شبانه و پرچمگردانیها برای یک گروه مجال حضور فراهم کنند، اما گروهی دیگر نتواند با همان پرچم از صلح و دیپلماسی دفاع کند، آنچه به نام وحدت ملی عرضه میشود، بیش از آنکه همبستگی باشد، یکصدایی سیاسی است.
اهمیت این مسئله را باید در پیوند میان سیاست داخلی و خارجی نیز دید. به باور من، جنگهای ۱۲روزه و ۴۰روزه را نمیتوان صرفاً دو رخداد نظامی جدا از مسیر تصمیمگیریهای سیاسی کشور دانست. این جنگها، با هزینههای انسانی، امنیتی و اقتصادی و پیامدهای سیاسی خود، ضرورت بازنگری در رویکرد تقابلی، ارزیابی واقعبینانه توان و هزینهها و جدی گرفتن راههای دیپلماتیک را برجسته میکنند. جنگ نهتنها مسئلهای در عرصه سیاست خارجی، بلکه آزمونی برای کیفیت تصمیمگیری، میزان آمادگی کشور و مسئولیتپذیری تصمیمگیران است.
در داخل نیز حوادث خونین دیماه ۱۴۰۴ یادآور هزینههای سنگینی است که در صورت نادیده گرفتن نارضایتیهای اجتماعی و محدود کردن راههای اعتراض و گفتوگو میتواند بر جامعه تحمیل شود. این رویدادها از نظر ماهیت یکسان نیستند؛ اما از یک جهت به هم مربوطاند: وقتی واقعیتها و صداهای مخالف بهموقع شنیده نمیشوند و امکان اصلاح مسیر کاهش مییابد، احتمال انباشته شدن بحرانها و افزایش هزینههای ملی بیشتر میشود.
به همین دلیل، من مسئله را فراتر از رفتار حاضران در چند تجمع میبینم. فرهنگ سیاسیای که مخالف را بهجای طرف گفتوگو، دشمن تلقی میکند، هم در داخل به فرسایش اعتماد عمومی میانجامد و هم در سیاست خارجی، امکان مصالحه و انتخاب راهحلهای کمهزینهتر را تضعیف میکند. در چنین فضایی، حتی پس از آشکار شدن پیامدهای تصمیمها نیز ممکن است دفاع از گذشته جای ارزیابی انتقادی و اصلاح سیاستها را بگیرد.
به نظرم، مسئولیتپذیری سیاسی یعنی پذیرفتن امکان خطا، شنیدن صدای منتقدان و شجاعت اصلاح مسیر؛ نه اینکه هزینه تصمیمهای نادرست را جامعه بپردازد، اما مسئولان همچنان بر درستی همه انتخابهای خود اصرار کنند.
واقعیت دیگری را هم نباید فراموش کرد: هیچ جریانی برای همیشه در قدرت نمیماند. اگر حذف مخالفان و انکار حقوق آنها به قاعده سیاست تبدیل شود، روزی ممکن است همین قاعده گریبان کسانی را بگیرد که امروز از آن دفاع میکنند. حقوق شهروندی را نمیتوان برای خود بدیهی و برای دیگران قابل انکار دانست.
حرف من روشن است: ایران متعلق به همه ایرانیان است؛ موافق و مخالف، منتقد و حامی، طرفدار مذاکره و مخالف آن. علاقه به میهن با میزان همراهی با یک جریان سیاسی سنجیده نمیشود، بلکه با مسئولیتپذیری در برابر سرنوشت کشور و احترام به حقوق مردم معنا پیدا میکند.
پرچم ایران زمانی نماد واقعی وحدت ملی است که هیچ جریانی نتواند آن را ملک سیاسی خود بداند و هیچ ایرانی برای ایستادن زیر آن، مجبور نباشد صدای خود را خاموش کند.





